|
اينجا ما هرچه داشته فروختهايم، جز گنجِ بزرگِ پنهانی که پدر به آن شرف میگويد ، اسمم شرف است، پسرِ زار حسن، زاده سه راهه سردرگمیم، ما حق نداريم بميريم، ،کَفن و دَفنِ درماندگان گران است مزار و مجلس و گريه گران است، بر ما نبود تا ميان تولد و تابوت تنها يکی را برگزينيم. ما اشتباه به دنيا آمدهايم، دنيا جای دزدانِ بیشرفیست که پرندگان را برای مُردن از قفس آزاد میکنند |
همه رئیس جمهورهای جهان فقیرند
غمگین اند ، خسته اند
دروغ هم می گویند ، گاهی ، خیلی ، زیاد
گاهی خیلی زیاد ،
شغل آبرومندی نیست .
در چه بی در کجایِ عجیبی به دنیا آمده ایم
نیاز نفرت انگیز آدمی به امید
همان احترامِ عمیق
به نومیدیِ بی ناموسِ روزگارِ ماست .
چقدر چَرت و پَرت درست !
دشنام های دلنشین
دوروییِ بی ریا
روزنامه های صبح
روزنامه های عصر
چه عناوین آبرومندی
چه خبرهای خالصی ... !
فالگیرهایِ ناکسِ خوش خیال هم
فقط امید می فروشند !
کلمه خوب است
همان کلماتِ ساده کوچکی
که گاه یادمان می رود
برای هر حرفِ زیرپامانده ی بی شکایت اش
چه مشکلاتِ مزخرفِ بی منظوری کشیده ایم .
خوش باشید مورچگان غمگینِ من .
جهان را
تنها برای فحاشانِ بی شرف آفریده اند .
به قلم استاد سید علی صالحی
آقا اجازه!
اسکندر مقدونی تختجمشيد را به آتش کشيد
بعد آتش راه افتاد آمد لُردگان
آمد خانميرزا، آمد سفيلان
آمد که ما از سرما نميريم
اما ... ما مُرديم آقا.
آقا اجازه!
سردار قادسيه ايوانِ مدائن را به آتش کشيد
بعد آتش راه افتاد آمد سمتِ ايلِ ما
ما سردمان بود آقا
ترکههای پُرشکوفهی بادام
بوی الفبای آتش میداد
ما آتش گرفتيم آقا
بعد مادرانْمان آمدند
خاکسترِ ما را برداشتند بردند بالایِ کوه
و رو به پروردگارِ عالم شيون کردند:
در سرزمينِ ما عين و الف يکیست
فقط بگو خودِ عدالت کجاست؟
آقا اجازه!
تيمور لنگ سرِ راهِ خود به بغداد
به سفيلانِ ما هم آمد
آمد همهی ما را به جُرمِ تَبانی با برف
آتش زد
دستهايش را گرم کرد وُ
در حاشيهی خاطراتاش نوشت:
نفت بشکهای پنجاه دلار
کوکاکولا بشکهای دويست ...؟
اين اصلا عادلانه نيست!
آقا اجازه!
تموچين تکليف همه را
با شعلههای شيونِ ما روشن کرد
بعد آمد بالای سرمان گفت:
از روی کتاب ياسایِ من هزار بار جريمه بنويسيد.
و حالا ما هزار سال تمام است که هی مینويسيم وُ
اين مشقِ مرگ را پايانی نيست!
آقا اجازه!
ای کاش هرگز نفت را به رايگان
درِ خانهی ما نمیآوردند
که اين همه حالا شرمندهی آقايان نباشيم!
واقعا بعضیها خودشان خجالت نمیکشند؟
به قلم استاد سید علی صالحی
استيفلر پير : اين نشئگي در مشايعت كدام منزل خرابم می كند ؟
Triple1: تو ، خراب ِ خواب ِ خمار آلود ِ منی .
استيفلر پير : بي خود طعنه مزن ، من خراب ِ شنيع ترين ِ شايعه هام .
Triple1: طعنه ز دست طاعنان است و شعار ِ شنيع ِ عنودان .
استيفلر پير : عند المطالبه ، طينتم طعمه ي طعام ِ طاعنان ِ مگوست .
Triple1: بي خود به مهر نه داده ، نه گرفته ، دل مبند .
استيفلر پير : من كه هر چه داشته فروخته ام تا جان حلال ِ مهر ِ آزادت كنم
Triple1: هرچه به جز گنج كوچكي ....
استيفلر پير : كه پدرت به آن شرف مي گويد
Triple1: مرا از اين تاريكي بي پايان نترسان .
استيفلر پیر : تو خود پايان ِ تاريك ترين ترس بي پاياني .
Triple1: اين نشئگي در مشايعت كدام منزل خرابت مي كند؟
استيفلر پير : من كه خود ، خراب ِ خواب ِ خمارآلود ِ تو ام.
شب از پنج و نیم غروب و
آدمی از يک پرسشِ ساده آغاز میشود.
روز از شش و نيم صبح و
زندگی از يک پرسشِ دشوار!
صبحاَت بخير شبزندهدارِ سيگار و دغدغه،
لطفا اگر مشکلاتِ جهان را
به جای دُرُستی از دانايی رساندهای،
برو بخواب!
آدمی از بيمِ فراموشی است
که جهان را به خوابِ آسانترين اسامیِ خويش میخواند.
صدای استکان، يخ، الکل و آواز میآيد
آن سوی ديوارها
صدای نوش نوشِ رويای زندگیست
اين سوی ديوارها
وداعِ منجمدِ من است
از دنيای دشواری می گویم
که هرگز رنگِ عدالت را نديده است.
من سردم است
من گرسنهام
من بیپناهم
فاصلهی من
تا گَرمخانهی خوبانِ شما
فقط يک ديوار شيشهيیست،
ای کاش
پاره آجری نزديکِ دستم بود.
مرگ برايم پتو آورده است
ديگر در گور نخواهم لرزيد.
دلم برای تکتکِ شما تنگ است
يادم نيست کی، کجا، چرا اين شماره خط خورده است.
من دلم برای کلماتی از جنسِ روشنِ بوسه لَک زده است.
عجيبتر اين که در انتهای بيداری
همهی ما بطرزِ غريبی شبيه يکديگريم.
هنوز هم اين دفترچهی تلفن
پُر از شمارهی کسانیست که ديگر از خوابهای ما رفتهاند.
دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفتهاند
و سکوت ... سايهاش سنگين است،
پرنده ی سیاهی که در شبی از شب های کودکی من به خانه ما آمد و به صدای پای من از لای شاخه های درخت انجیر پر کشید و رفت،جاپایش را تنها روی چند لحظه کودکی من نگذاشت،نه،سایه اش را همراه من کرد و این سایه تا اینجا،تا همین لحظه کشیده شده است.
چگونه می توان آن همه خاطرات را درورای دوریمان فراموش کرد ؟نه؛این موج تا پایان ما کشیده خواهد شد.
دردی مرموز ميان دو کتفِ خستهام خواب رفته است.
یاد لحظه ای می افتم که در کنار هم آواز یکی شدن می خواندیم،
ترانه دلهایمان تا ابد جاویدان است.
.از خوابِ زندگی میلرزد
زندگی چنین است
یک روز می آییم و روز دیگر می رویم.
تقدیم به دوستان بسیار خوبم
ف.ش
ف.ف
ا.ب
س.ک
ع.و
...
که بهترین لحظات وجودم
را در کنارشان داشتم.
استیفلر جوان
ای دختران زئوس!
آنچنان مرا در بغل گرفته اید که بدنم بوی سیگار گرفته است.
دیگر در تپه های بی بامِ ذهنم واژه ای به نام آفتاب پرست نمی گنجد.
دیگر در دشت های بی باور وجودم جایی برای ماندن نیست.
ذهنم ارتعاشی دارد که بسامد موج آن در هیچ تابعی نمی گنجد.
تششعات وجودم میلِ سقوط به ارتفاع پست دارد .
در گوشم تماماً این زمزمه است :
من اشتباه به دنیا آمده ام ،
دنیا
جای دزدان بی شرفی است
که پرندگان را برای مردن از قفس آزاد می کنند.
به شامگاه
من عشق خويش را
به بستر طلب میکنم.
میجويمش،
اما
او نيست.
گفتم
برخيزم و به جستجوی او
کوچه به کوچه بگردم.
میجويمش،
اما
او نيست.
در شهر
نگهبانان را ديدم.
پرسيدم آيا
محبوبِ جانِ مرا نديدهاند؟
چندان که دور نرفته بودم،
هم عشقِ خويش را
بيافتم و
از کوچه تا به خانهی مادر
همراه خویشتن شدیم.
ای دختران اورشلیم!
شما را به غزالان و آهوان قسم،
محبوب من خواب است
تا خود نخواسته و برنخيزد،
اآسوده اش نهید.
سرزمینی از عشق و معرفت وهزاران کینه توز که نیزه هاشان را به سمت سینه ی او نشانه رفته اند . سرزمینی که سرب جنون و گرد بی غیرتی وسکوت سطح پاکش را پوشانده .طوفان ویرنی تنش را دریده وچاک چاک کرده اکنون نفس های آخرش را می کشد و قاتلان و عاملان مرگش بر بالین او ایستاده اند و لحظه شماری می کنند .
ناگهان مردی بر می خیزد . صدایی بلند می کند . فریادی می زند ونجات را طلب می کند . صدا صدای آزادی است . صدای عشق است . آزادی و عشق یک ملت را به پا می دارد و مرد می داند که عشق تنها کیمیای نجات این سرزمین است .
مرد آستین ها را بالا می زند و شیاطین را از بالین سرزمین دور میکند .امات مردم را می بیند که هیچ نمی بینند . مرد فریاد می زند تن پاره پاره ی سرزمینش را ولی کسی نمی شنود .خفاشان سیاه چشم ها و گوش های مردم را بسته اند تا مرد را از پا بیندازند . مرد خوب می داند تا کسی نبیند و نشنود آزادی معنا نمی یابد . مرد افق را می نگرد و در اسارت کینه و تعصب وجنون آینده را به نظاره می نشیند .
اما چه سود که مردان بزرگ غافله همواره مورد کین استبدادخواهان و قدرت طلبلان اد و گاه در آتش تعصب و نا آگاهی ملت می سوزند .

تقدیم به آن پیرمرد احمدآبادی
رهبر ملی ایران
بچگی ها خطهای دستم خوب بودند
وهمیشه می رسیدند به هم
مادرم که کف دستم را بو می کرد می شدم دکتر
تا درد ِ دستش را خوب کنم
که خیلی بو می داد و دندان دردش.
من که کف دستم را بو نکرده بودم که حالا انگشتهایم بوی سیگار می دهند
و مادرم می گفت:
" دکتر ها همه بدخطند "
و خطم خیلی بد بود
و دستم هم خیلی بد بو...
وخط های دستم دیگر به هم نمی رسند.
به قلم دوست خوبم،سوشیانس